تبليغاتX
یه آدم

یه آدم

نوشته های یه آدم

روزهایی که به کودکیم برمیگردم

روزهایی که به کودکیم برمیگردم

روزهایی که از غرور و کبر در آدمها هیچ خبری نبود

دورانی که دست دخترک کوچک همسایه مان را میگرفتم و به سمت خانه گام بر میداشت و هیچ منیتی در وجودنبود.

آن زمان که عروسک غرق در اسارت چهار بند مخالف غرورو خود خواهی نبود.دخترک کور نبود و اسارت را میدید.

به راستی نمیدانم جرا بعضی وقتها خداوند چشمان آدمها را در بینایی    نابینا میکند.

باور کردنش خیلی سخته   اما تو کور شدی.

روزهای بد تمامی ندارند

من و تنها مونسم...توتو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

افسار دلم دست خدا بود چنین شد

ای وای اگر دست خودم بود چه میشد

مقصود خودم مهرو وفا بود چنین گشت

گر مقصود دلم جورو جفا بود چه میشد

 

آخرین روز کاری تو این دفتر

غرور و تکبری که ازدخترک جدا نشد و تا انتهای جاده همسفرش ماند

 آدمهایی که پوسته را نشکستند تا دنیا را با چشمانی زلال ببینند

و من که هستم...اما نه در آنجا   نه در دل عروسک و نه در وجود هیچ انسانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

تصویری از من

مثل پتک داره میکوبه توی سرم. مثل یه پتک شدم که دارم تو سر آدما کوبیده میشم. هم من میشکنم و هم آدما.

مثل یه فریادم که کسی نمیشنوه و شایدم نمیخواد بشنوه.

درست شکل یه خیابون بارون زده با دو تا دست گره خورده تو هم که با طناب بهم پیوند داده شده باشه.

حتی بارونم داره ناز میکنه.

یکی در من مرد ٬ نمیدونم ٌ شایدم خودمو کفن پوشوندن و نمیخوام باور کنم... اما میدونم که یه چیزایی توی یه آدمی بنام من مرد.

مرد هم مردای قدیم.

یه آدم هم یه آدم قدیم.

داری پیر میشی پسر... پاره کن این چهار بند مخالفو تا بتونی به پرواز برسی و آسمونو تجربه کنی.

وقتی به در میکوبی باید منتظر بمونی تا در رو باز کنن.

همین... یه آدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

هر چی فریاد زدم٬ نخواستی به حرفم توجه کنی و بهش عمل کنی.

اول میخواستم بهت توضیح بدم٬ تا بفهمی چرا ترکت کردم. اما بعد از اتفاقی که چهارشنبه شب افتاد ٬ به این نتیجه رسیدم که در قبال رفتار بی ادبانه تو بهترین کار اینه که سکوت کنم.

این روزا که فرصتشو نداری٬ اما به زودی وقت میکنی تا به خیلی چیزا فکر کنی.

آخرین تصویری که از تو توی ذهنم حک شد تعریفی بود از چند واژه که شخصیتهای قصه به آدمهای بد داستان نسبت میدهند.

یا من باید خودم روتوی آینه ببینم یا تو . یکی باید باور کنه .

نمیدونم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

یه آدم

به اندازه تمامی آنچه هستم دلم برایت تنگ است.

ای کاش دست زمانه جور دیگری رنگ بازی میکرد.

به پوچی رسیده ام.

شاید فردا بمیرم.

شاید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

یه شعر از یه خواننده

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیشت     تصور  کن یه مردو  با چشمای  خیس

نمیخوامو نباید تو شعرم  به تو  جسارت کنم     نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته   میرم   امشب   بانو   خدا  نگهدار      اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدار

واسه  من که پنجره  یه  آرزوی   مبهم  بود        ولی  تو  پنجره باش  رو  تموم  دیوارت

ببخش   منو   اگه   بوی   زخم   چرکینم            زجه های کبودم میشه باعث آزارت

اگه   صدای   گریه  بی وقتم   نمیشکنه            سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی   انتظار   کشیدم   که  شاید  بیای             باز برای بدرقم با اون لباس گلدار

و  دلخوشم کنی با  یه  دروغ  مصلحتی             که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود       صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه  گرفتیو   دیگه غزل  نمینوشی         بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته  میرم  و  خاطرات  سبز  تو  رو            به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت

منو  تو  این  هجرت  غمگینم  بدرقه  کن            تموم واژه ها  رو تو ذهنت لقلقه کن

واسه کسی که خرابه  عمری زیر آوارت            آخرین جمله همینه خدا نگهدارت

                                    آخرین جمله همینه خدا نگهدارت

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

بعضی وقتا دلم نمیخواد بنویسم اما این کارو میکنم.

داشتم به این فکر میکردم که بعضی وقتا بارون میتونه با آدم یه کاری بکنه که آدم نفهمه چرا چشماش بارونی میشه. بارون میتونه یه حقیقت تلخو به یاد بیاره... اشتباهات.

اما بعضی وقتا هم پاکت میکنه.

جمعه ساکت. جمعه تنها. جمعه در انتظار جمعه ای دیگر به پایان خواهد رسید.

میشه تنهایی تلویزیون تماشا کرد. میشه هم ۲ یا چند نفری تماشا کرد.

میشه غذا خورد و سیر شد. میشه از خوردن یه غذای ساده لذت برد.

میشه زندگی کرد و مرد. میشه از زندگی تا حد توان لذت برد.

 با یه دنیا امید به آینده و لبخندهایی که در انتظارم هستند.

یه آدم زنده و تنها .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

آسمان

همین رنگی میماند. چه آدمها عاشق باشند و نگاهشان تغییر کند و چه نباشند.

آسمان درست مانند صحنه پیوسته بجاست. این منم که باید روزگاری مردنم را باور کنم.

دستانش را رها نمیکرد و نگاهش را ترک نمیگفت تا مبادا آسمان نگاه دخترک پر شود از پرستوهای به ظاهر یا در باطن عاشق.

آن روزی که آمدم باور داشتم که آن کاغذی که در دستم بود  بلیط دو طرفه بود. اما گمان میکردم قطار بازگشت با مرگ می آید. اما زنده ام و آمد.

باورش میکنم.

یه آدمی بودم یه روز. یه آدمی شذم امروز. یه آدمی میشم یه روز.

اما میدونم  اون آدمی که امروز هستم رو دوست ندارم.

یه آدم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

هرشب2

آیدیم حک شد.

ماشینم باطری خالی کرد و ظهر جمعه دربدرم کرد.واسه فردا آگهیش کردم تا بفروشمش.

دلم مسافرت شمال میخواد. زیاد خوب نیستم.

استوار ـ  با امید به آینده ای خوب و بادلی تنگ زندگی را سپری میکنم.

تا بعد......یه آدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط یه آدم  | 

هر شب 1

تصمیم گرفتم تمامی نوشته هامو با عنوان هر شب بنویسم:

مثل همیشه رفتم سر کار مسخره ام.خرابی بازار باعث شد تا هیچ اتفاق خاصی نیفته.

پرسپولیس برد.

خودسازی از درون رو آغاز کردم.اما اصلا" نمیدونم از زندگی چی میخوام.

امشب روح احضار کردیم.همونطوری که ۵ سال پیش از خونریزی در ایران ۸۸ یاد کرده بودن، امشب هم ازاتفاقات بدی در ۲ سال آینده خبر دادند که منجر به درگیری و خونریزی خواهد شد...نمیدونم.

خلاصه اینکه ...زنده ام شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط یه آدم  |